نمی دونم چرا دیگه حس نوشتن ندارم
نه اینجا نه تو دفتر
خاطراتم
شاید چون دوست ندارم خاطره ها و لحظه های بد
ثبت بشن
این چند وقتم چیزی جز لحظه های بد و تلخ نبوده
البته از دیروز یه جورایی عوض شده
ولی خوب هنوز مونده
امروزم اومدم آپ کنم چون هم حالم بهتر شده هم اینکه تولدمه![]()
امسال که من زیاد حوصله نداشتم
بر عکس همه تولدمو یادشون
مونده تا الانم کلی کادو گیرم اومده تازه عصرم باید برم خونه دوستم
آخه تولد اونم هست
کلی اصرار که با هم تولد بگیریم هرچی می گم
حوصله ندارم
فوقش دوستامونو می بریم بیرون گفت نه تو چیکار
داری
خودم همه کارارو میکنم تولد زورکی کی دیده
؟اما من دلم
می خواد به جای همه ی این کادوها فقط برام دعا کنن
! دعا کنن
