تبليغاتX
عصر یخی

سلام به دوستای گلم

 

امیدوارم حالتون خوب باشه

 

اینم آخرین پست سال هشتاد و چهار. عیدتون مبارک امیدوارم

 

سال خوبی داشته باشین و به همه ی آرزوهاتون برسین لحظه ی

 

تحویل سال منم فراموش نکنین دوستون دارم

 

تا بعد



دوشنبه 29 اسفند1384 |

سلام به دوستای گلم

 

امیدوارم حالتون خوب باشه

 

چند روز بیشتر به پایان سال هشتاد و چهار نمونده امیدوارم

 

این چند روزم به خوبی و خوشی تموم بشه بعضی از دوستام میگن

 

سال هشتاد و چهار سال خوبی نبوده ولی به نظر من همه چیز دست

 

خود آدمه نمونه اش اینکه همین دیشب یه خونه منفجر شد اونم به

 

خاطر مواد منفجره که پسر خانواده تو انباری قایم کرده بود واسه

 

امشب که متاسفانه باباهه از این موضوع بی خبر بوده و به محض

 

اینکه در انباری رو باز میکنه همش منفجر میشه. باباهه مرد، خونشون

 

خراب شد، عیدشون خراب شد ،الانم اومدن خونه ی خواهر آقاهه که

 

خونشون پشت خونه ماست دارن عزاداری میکنن آدم دلش می گیره و

 

دیگه دوست نداره بره چهارشنبه سوری .

 

دلم واسه قدیما تنگ شده :زردی من از تو سرخی تو از من که دیگه

 

خبری ازش نیست و فقط صدای ترقه و ... است و همه و همه ی اینا 

 

بخاطر اینه که قبلا چهارشنبه سوری که می شد آتیش که روشن میکردن

 

مامورای نیروی انتظامی میومدن وتذکر می دادن و می گفتن آتیشو خاموش

 

کنین و کم کم آئین های گذشته از بین رفتن و همه به مواد مترقبه رو اوردن

 

چون صداش هیجان انگیزه چون دیگه کسی بهشون کاری نداره و اگرم

 

ماموری دیدن قایمش می کنن  امیدوارم دیگه از این اتفاقا نیوفته

 

مواظب خودتون باشین

 

تا بعد



سه شنبه 23 اسفند1384 |

دیواری را بالا می بردند ، کارگرانی بی حوصله ، آجر روی آجر

 

می گذاشتند ، از سر بی ذوقی و بی خیالی . شعری را زمزمه

 

می کردند که بوی کسالت می داد و آسمان انگار دلتنگ و زمین

 

انگار خسته و گنجشک ها انگار بی حس و حال . ناگهان یکی از

 

کارگران معمار را دید که پنهانی نگاهشان می کرد به رمز و به ایما

 

و اشاره کارگان دیگر را خبر کرد و همین که همه دانستند چشم های

 

معمار آنها را می نگرد گرم شدند ذوق کردند و بر سر شوق آمدند .

 

آوازهایشان جان گرفت و گنجشک ها انگار به شور آمدند و نه آسمان

 

 دیگر دلتنگ بود و نه زمین دیگر خسته . آجرها تند و تند روی هم

 

 گذاشته می شد و دیوار به  شتاب بالا می رفت تلاشی زیبا بود و سعی

 

ای پر شور ، زیرا همه می دانستند که چشمی آنها را می بیند و همه

 

می خواستند که در برابر آن چشم بهترین با شند . معمار تماشایشان

 

می کرد و لبخند می زد .غروب که شد دیوار بیش از هر روز بالا رفته

 

بود و کارگران کمتر از همیشه خسته بودند . معمار جلو آمد و دست

 

کارگران را بوسید و گفت : این همه تلاش و این همه گرم رویی از سر

 

آن بود که می دانستید ، چشم هایی شما را می بیند . اما کاش می دانستیم

 

و کاش باور می کردیم که جهان نیز معماری دارد که پوشیده نگاهمان

 

می کند . از فراز تمام لحظه ها و از بالای تمام ثانیه ها . آن وقت زندگی

 

چقدر شور انگیز می شد ، تکاپویی زیبا در برابر چشم های  معماری که

 

نامش خداوند است!  



دوشنبه 22 اسفند1384 |

 
 

سلام به دوستای گلم

 

امیدوارم حالتون خوب باشه                                           

 

امروز چقدر بد بود همش کلاس داشتیم از هفت صبح تا دو و نیم

 

تازه عصرم دوباره کلاس دارم تازه واسه فردام کلی درس دارم

 

نمی دونم چرا چند وقته از چهارشنبه ها خوشم نمیاد فکر کنم به

 

خاطر معلم عربی عزیزمونه هفته قبل سر زنگ ما کار داشت رفت

 

اما چه فایده ما رو به زور بردن تو حیاط اونم تو این گرما که چی؟

 

«حاج آقا اومده می خواد راجع به انرژی هسته ای باهاتون حرف بزنه»

 

اخه مگه زوره ما اگه نخوایم این حرفای تکراری رو گوش بدیم باید

 

کی رو ببینیم؟حالا کاش لااقل یک نفر به حرفاش گوش می داد

 

همه بچه ها دعا می کردن که حرفاشون طول بکشه سر کلاس نرن

 

واسه همین خودشونو مشتاق نشون می دادن تا مدیرمون نفرستتمون

 

کلاس فسقلی های مدرسه هم که بدجوری جو گرفته بودشون هی شعار

 

میدادن آخرم کاراشون نتیجه داد مدیرمون گفت چون بچه های خوبی بودین

 

تا آخر زنگ بیرون می مونیم حالا اینهمه ما رو نگه داشتن هیچی تازه

 

بهمون گفتن صف بگیرین تو حیاط راهپیمایی کنین و شعار بدین

 

آخه مگه زوره......نمی دونم چرا وقتی اینجا همه چی به اجباره

 

موقع راه پیمایی و انتخابات همه ارگانا رو مجبور به شرکت می کنن

 

دیگه چرا دم از مردم سالاری دینی می زنن و میگن همه چی دست مردمه

 

و هیچی زوری نیست خلاصه آخونده کلی حرف زد و بعدم کلی اصرار

 

کرد که انتقادا و سوالا تونو راجع به این بحث بنویسین حالا جالب اینجاست

 

نصف سوالا هم مربوط به این بحث نبود و همشون گفته بودن اگه میشه

 

راجع به رابطه ی دختر پسرا حرف بزنین من و دوستام نوشتیم امیدواریم

 

خداوند قلبتونو از غفلت بیدار کنه انشالله

 

 اینم از زنگ بیکاریمون که اینجوری خراب شد

 

ببخشید اگه این پست طولانی شد خوش باشین

 

تا بعد...



سه شنبه 16 اسفند1384 |

در پس باغ سکوت

 

پشت یک پنجره ی وا شده در سمت غروب

 

با دلی پر شده از قصه ی غم

 

من به « هیچ » می نگرم

 

گوشه های ذهنم

 

همه در تاریکیست

 

و صدا ها در گوش

 

به سکوت می ماند

 

من چه گویم به شما

 

راز دل در پس صد گفته نهان می باید

 

توی این شهر یکی دوست ، دریغ

 

توی این فصل خزان

 

حیف از سبزی یک برگ درخت

 

حیف از « حیف » و « دریغ »

 

بشنوید

 

یادتان هست چه سان

 

مادری در غم یک طفل شیون سر می داد

 

دگر این شهر تهی گشته از این عاطفه ها

 

خبری دیگر نیست

 

و کسی پیدا نیست

 

و کسی پیدا نیست

 

با زمان باید گفت

 

ز چه رو این همه غم یکجا سر ما؟

 

ز چه رو شادی نیست؟

 

ز چه رو راهی نیست؟

 

با مکان باید گفت

 

آنچه از دست زمان بیرون است

 

از چه رو این دل ما

 

پر خون است ....



دوشنبه 15 اسفند1384 |

 
 

 

سلام به دوستای گلم

 

امیدوارم حالتون خوب باشه

 

من دوباره برگشتم دلم براتون تنگ شده بود وبلاگمو دادم دست

 

رسا جونم که از این به بعد اون توش بنویسه اما خوب افتخار

 

نداد بیشتر از این بنویسه رسا جونم مرسی از اینکه تو این مدت

 

به جام نوشتی آخه چند روز با هم قهر بودیم همشم تقصیر آدمایی

 

که فقط ادعای دوستی دارن و جز اینکه باعث دعوا و جدایی بقیه

 

بشن کار دیگه ای بلد نیستن .

 

راستی پارمیدا جونم پیشاپیش تولدت مبارک چون فکر نکنم تا فردا

 

که تولدته دوباره آپ کنم



یکشنبه 14 اسفند1384 |

حرف های مفت ما ...
آخرين دغدغه ها ...
ماگ قهوه توی مهر ...
باد سرد آذر ...
اشک غمگين بهار ...
دل سرد انتظار ...
همه خوبه همه عالی
همه فنجون خالی ...

مگه چيه ؟؟؟؟؟؟؟ ... قاتل نميتونه شاعر باشه ؟؟؟؟؟؟؟ )



دوشنبه 8 اسفند1384 |

 
 

به شيشه گفتم دوستت دارم شکست .

                 به گل گفتم دوستت دارم پژمرد

                              به دريا گفتم دوستت دارم خشکيد

                                         حالا به تو ميگم دوستت دارم  هوای خودتو داشته باش



دوشنبه 8 اسفند1384 |

 
 
ميدونی سزارين يعنی چی ؟ يعنی بچه به شرط چاقو !!

دوشنبه 8 اسفند1384 |

 
 

به روز ترکه يه سر هنگ ميبينه ميگه شما گروه بان هستيد ؟ سرهنگ ميبينه اين خيلی شوت ميزنه

ميگه آره عزيزم من گروه بان هستم ، يه دفعه ترکه ميگه پس غلط کردي لباس سرهنگ ها رو پوشيدی !!!



دوشنبه 8 اسفند1384 |

 
 

به روز ترکه يه سر هنگ ميبينه ميگه شما گروه بان هستيد ؟ سرهنگ ميبينه اين خيلی شوت ميزنه

ميگه آره عزيزم من گروه بان هستم ، يه دفعه ترکه ميگه پس غلط کردي لباس سرهنگ ها رو پوشيدی !!!



دوشنبه 8 اسفند1384 |

 
 

يه دختر 7 ساله از معلم کلاس ميپرسه : خانم معلم يه دختر 20 ساله بچه دار ميشه ؟ معلم ميگه : بله

، ميپرسه يه دختر 18 ساله چی ؟ معلم ميگه : بله ،باز ميپرسه يه دختر 9 ساله چي ؟ معلم ميگه بله در

قديم پيش می آمد ، ميگه يه دختر 7 ساله چطور ؟ معلم ميگه نه امکان نداره !  يه دفعه پسر

همکلاسيش ميگه ديدی بهت گفتم مشکلی پيش نمياد !!!



دوشنبه 8 اسفند1384 |

تو جاده يه افسر جلوی ماشين رو ميگيره ميگه : شما بخاطر بستن کمر بند 50 هزار تومان برنده شدين

حالا با اين پول ميخواهيد چيکار کنيد ؟ راننده فکر ميکنه ميگه ميرم گواهينامه ميگيرم ! يه دفعه زنی که

بقل دست راننده نشسته بود ميگه جناب سروان زياد به حرف هاي  اين شوهر من توجه نکنيد و قتی مست

ميشه يه بند چرت و پرت ميگه ! تو صندلی عقب يه يارو خواب بوده از سر و صدا پا ميشه و چون تو باغ

نبوده ميگه از اول گفتم با ماشين دزدی نميشه فرار کرد ! يه دفعه يکی از صندوق عقب ماشين داد

ميزنه : بلاخره از مرز گذشتيم ؟



دوشنبه 8 اسفند1384 |

 
 

خدا من کودکيم می خوام

بنام خدا

سلام به همه کسانی که خيلی دوستشون دارم اميدوارم خوب باشيد . انگار ديگه حرفا داره ته می کشه

و حرفی برای گفتن ندارم . اين روزا نميدونم چرا شديدا دلم می گيره استرس فراون واصلا نمی دونم چی

شده اصلا شب خوابم نميره همش از خواب می پرم . هر چی فکر می کنم نمی فهم چرا؟ يهو اينطوری

شدم ولی يه دليل عمده که من فکر می کنم باشه ترس از آينده . واقعيتش میترسم فردا چی مشه و

فرداها تند تند ميان و من هنوز هم می ترسم . سعی ميکنم اصلا بهش فکر نکنم . يکی به من بگه چکار

کنم کاشکی همه چيز دست خود آدم بود مخصوصا مرگ و زندگی اما حيف................. که ما محکوميم

به سرنوشتی که فقط گوشه ايش از آن من تو ... و کاش کودکی بوديم رها در باد



دوشنبه 8 اسفند1384 |

 
 
ببین اشکامو....تنها بخاطر رفتنت گریان است...چرا تنهایم گذاشتی...افسون....از این دنیا

زندگی گل زردی است بنام غم...

زندگی آیینه ای شکسته است بنام دل من...

زندگی مروارید غلتانی است بنام اشک...

زندگی جویباری است بنام جدایی...

زندگی فریاد بلندی است بنام آه........آه



دوشنبه 8 اسفند1384 |

 
 
 

دلم برات تنگ شده

اگه چشد پرسید , بگو ندیدمش

اگه گوشت پرسید , بگو نشنیدمش

اگه پاهات لرزید بگو ماله ضعفه ... اگه دستت لرزید بگو مال سرماست

ولی اگه دلت لرزید تورو خدا , ترو خدا نگو دوسم نداری



دوشنبه 8 اسفند1384 |

 
 
 

بازم معشوق

معشوقی از عاشقش پرسيد...من قشنگم؟ عاشق جواب داد ...نه .

پرسيد ... دلش ميخواد با اون باشه؟ باز جواب داد ... نه .

اگه ترکت کنم گريه ميکنی؟ .... نه .

معشوق با چشمان پر از اشک می خواست عاشق رو ترک کنه که اون

دست معشوق رو گرفت و گفت: تو قشنگ نيستی بلکه


زيبايی ... من نميخوام با تو باشم من نياز دارم با تو باشم
...

اگه بری گريه نمی کنم ... ميميرم



دوشنبه 8 اسفند1384 |

 
 
سعی کن به خاطر کسی که دوستش داری غرورتو از دست بدی نه به خاطر غرورت کسی رو که دوست داری از دست بدی

دوشنبه 8 اسفند1384 |

 
 

کلمه:

مناسب ترين كلمه : خدا
زيباترين كلمه : عشق
پر احساس ترين كلمه : محبت
پر معنا ترين كلمه : نگاه
عالي ترين كلمه : دوستي
تلخ ترين كلمه : جدايي
دردناك ترين كلمه : خيانت
بدترين كلمه : تمسخر
و آشناترين كلمه : تو



دوشنبه 8 اسفند1384 |

 
 
تو اين زمونه

عشق===> سر كاريه...

محبت===>تظاهره...

مهربونی===>مسخرست...

هميشگی بودن===>دروغه...

وفا===>مرده...

عهد و پيمون===>دل خوشيه...

عاطفه===>تموم شده...

مهر===>بابا ديگه سراغ اين يكيو نگير...

حرفات===>گذشته ها گذشته...



دوشنبه 8 اسفند1384 |

 
 
عشق چیست ؟

                  ۳ ثانیه نگاه....۳ دقیقه خنده....۳ ساعت صفا.....۳ روز آشنایی....

                        ۳ هفته وفاداری.....۳ ماه بیقراری..۳ سال انتظار.....

                                         ۳۰ سال پشیمانی... 



دوشنبه 8 اسفند1384 |

 
 
 

اشک

خواستم برای از دست دادنت اشك بريزم...

                ديدم همه اشكهايم رو برای بدست آوردنت ريختم...



دوشنبه 8 اسفند1384 |
سلام سلام صد تا سلام ....

خب با استقبال بسيار زيادی که از مطالب قبلی (آموزش مخ زنی) شده و در خواست های مکرر خانومها مبنی بر اينکه : به ما هم ياد بده مخ بزنيم ..در مطلب جديد آموزش مخ زدن پسرها رو واسه خانومها خواهم نوشت .... اميدوارم مورد پسند قرار گيرد...

 

روش اول

اگه ترشيدی و شوهر گيرت نمی آد اين روش خيلی کمکت ميکنه ....

تو اين روش بايد خيلی خيلی شجاع بود ...! اما خب ترشيدی ديگه !! مجبوری هر کاری ٬ انجام بدی ...خب ...ميری وا ميستی جايی که يه ماشين پليس واستاده باشه ... مثلاٌ الگانس .. ! بعد خوب منتظز ميمونی تا پسر مورد نظرت از اونجا رد شه ...! يه هو میپری جلو الگانس يه ماچ آب دار از لبای پسره ميگيری !

(بيچاره شوهر آيندت پسره ) در نتيجه مامور پليس در جا ميگرتون و ميبرتون محضر و ....بادا بادا مبارک بادا ايشالا مبارک بادا .... عقدتون ميکنن ! تو هم ناز بيا بگو‌:اشتباهی گرفتم ! اما ديگه فايده نداره عقدتون ميکنن ! حال کن !

روش دوم

اين روش مخصوص اونايی هست که پول دارن ! اما زشتن ميخوان خوشکل شن که مخ بزنن !

اول سر کيسه رو شل ميکنی و پانصد هزار تومن از پولارو ور ميداری ميری پيش يه دکتر خوب و اون ذماغ ضايع و پنجوليتو ميدی رديف کنه ! (چون همه بهت ميگن دماغ پنجه ای‌)

بعد ميری به همون دکتره ميگی صد هزار تومن ديگش مال تو و اين ابروهای ضايمو بکش بالا و با ليزر تميزش کن ! (چون همه بهت ميگن ابر که نيست پشم گوسفند )

ميری يه صد هزار تومن ميدی يه لنز دائم خاکستری اصل مارک (Timberlanaylar_khoshgellll d ) ميگيری ميزاری رو چشمات ! (چون ميگن چشمات مثل چشم خرگوش )

 دويست هزار تومن ديگشو ميری يه مانتو تنگ..مشکی ..کمر کرستی.. ...و يه شلوارجین و يه جفت کتونی نازو خوشکل از مارکهای معروف مثل Timbrerland - FoBo -Nike ميخری ....!

باقی پول رو هم بده لوازم آرايش واسه بتونه کاری !

خب حالا برو بيرون تو خيابون نتيجشو به منم بگو

روش سوم

خب يه روش ديگه هم اينه ..چت ! خيلی ساده !

 يه آيدی بايد بسازی که جلب توجه کنه ! مثل آيدی های  ...  Shirin_Shirini_Lop ,Mandana_Boos ,Lala_Goli از اين مدل آيديها بساز ..بعد برو تو يه چت روم و تند تند تو چت روم بنويس پی ام نديد ! ۱۰۰ دفعه بنويس بعد از همه عکس بگير ! ۲ يا ۳ بار هم احتمالاٌ حک ميشی اما به هدفت ادامه بده تو موفق ميشی ٬ بعد از همه خوشکل تره رو باهاش صميمی شو و حسابی مخشو بزن ! بعد قرار و ... تموم !

خب ديگه بسه بريد حال کنيد !

نویسنده:رسا

صاحب اصلی این وبلاگ که بیتا باشه با من قهره >>جهنم<<

نظر یادتون نره   یا حق



دوشنبه 8 اسفند1384 |

 
 
سلام به همگی بیتا میگه تو عشق منی!! میدونید چرا؟؟آخه من مایع دارم خوش  قیافم

تموم اینا چیزای هست که دخترا دوست دارن.. خانومای عزیز ناراحت نشین ها این حقیقته

کاریشم نمیشه کرد...

من امریکا به دنیا اومدم بزاری رو هم ۴ سال بیشتر  ایران نبودم و اینو قبول دارم که دخترا

ایرانی بی وفا ترین دخترای این کره ی خاکی هستند...جا داره بگم ما پسرا هم خیلی هوس

بازیم..با این حساب به این نتیجه می رسیم ماها اینجوری آفریده شدیم اما خدایش دخترا

شورشو در اوردن..یه شب  پدرم اومده بود کلاب ایرانی ها>>persian nite من برنامه داشتم

 آخه من اونجا  dj بودم خلاصه کارم که تمام شد امدم  پیش پدرم دیدم آقا میز vipگرفته ۲تا

خانوم و یه دخمل خشگل کنارش نشستن گفتم به به بابای خودم بابا ایول ...پدرم گفت بیا

بشین ...نشستم پدرم بعد از  معرفی آروم گفت دختر خوبیه مخشو بزن ما هم از خدا خاسته

 گفتیم چشم..خلاصش کنم یا یه جورایی  سانسور کنم مخ  دختره زده شد..۲روز بعد قرار

گذاشتیم دختره شروع کرد کلاس گذاشتن..از ساعت ۶ تا ۱۰ شب که با هم بودیم یه ریز برای

من کلاس گذاشت..می گفت آره من بچه بالا شهر تهران بودمو از این حرفا منم آخرش عصبی

شدم گفتم بیشین بینیم باااا بیا بریم سر کوچه با هم   فلا فل بخوریم .....میدونم منظورمو از

این

خاطره گرفتین...آره دخترا اهل کلاسم هستن مگه نه؟؟

یادتون نره نظر بدید >>رسا هستم وبلاگ نویسم نیستم آخه کار هر کسی نیست

بهتون سر میزنم  نظر زوری ودید

bye

 



یکشنبه 7 اسفند1384 |